X


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

سلام دوستای خوبم.خوش اومدین



ÇÏÇãå ãØáÈ

[ چهارشنبه 8 بهمن 1393 ] [ 16:35 ] [ مـامـانـی ِ هیمـن ]

[ ]



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

روزایی که نبودیم



ÇÏÇãå ãØáÈ

[ پنجشنبه 25 دی 1393 ] [ 15:05 ] [ مـامـانـی ِ هیمـن ]

[ ]

 

دست . . .
همیشه به معنای آغوش نیست ، گاهی ؛ فقط امنیت است . . .
فقط !!
مثل « دست پدر »

 

دلتنگ حضورت هستم ” پدر ” ، اى کاش تصویرت نفس میکشید . . .


 

 

درست  592روز است که صدای پدرم نمی آید….
تکه ای بزرگ از قلبم را ناباورانه با او به خاک سپردم…….
دلم برایش پر می کشد…..
دلم تنگ است برای نگاه مهربانش… چشمان غمگینش که با توقفی در صورتم خیس می شدند…… طنین صدایش…. دستانش که کم کم داشت گرد پیری میگرفت….
چقدر دلم برایتان تنگ است بابا……..
من اینجا روی زمین … بی حضور شما…… سخت دلتنگم……………

[ دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 ] [ 12:38 ] [ مـامـانـی ِ هیمـن ]

[ ]

سلام دوستان عزیز و دوست داشتنی وبلاگیم

اول از همه بابت غیبت طولانی مدتم عذر میخام و از همه دوستانی که تو این مدت بهمون سر زدن و این همه به منو هیمن جون لطف داشتن تشکر ویژه دارم.خدا رو شکر ایام عید به خوبی گذشت و روزای خوبی رو سپری کردیم .روزای اول رو بیشتر به دید و بازدید گذروندیمو هیمن جون از گرفتن عیدی و حال و هوای عید لذت میبرد .همش ازم سوال میکرد مامان چرا عیدی بهم میدن و چرا همدیگه رو میبوسین و چیلا های دیگه که هر چی واسش تو ضیح میدادم با ی چیلای دیگه همراه بودقلب

ایام عید جای دوری نرفتیم و به شهرستانای استان خودمون رفتیم که خیلی خوش گذشت و جای دوستان سبزآرام

خوب حالا شیرین زبون های هیمن جونبوس

ی روز با بابایی در حال بازی بودی و به بابایی گفتی بابا مثلا من گل گدنم(کرگدن)تو هم پلنگ.بیا با هم دعوا کنیم.تو این نبرد تو پیروز شدی بابا خودشو زمین انداخته بود .بدو اومدی آشپزخونه و گفتی مامان بدو که عشقتو کشتمقهقههقهقهه

همیشه هم وقتی با بابا بازی میکنی میگی بابا بیا دعوا کنیمغمگینبعدش میای طرفمو سرتو میاری جلو و میگی مامان برام شاخ درست کنخندونکمنم باید با ژل موهاتو  درس کنمتعجبوشما میری طرف بابایی البته با جیغ که الان با شاخ میزنمتبوس

بعد از دل دردی که داشتی و به علت عفونت روده دکتر واست داروی مترونیدازول وکوتریمو کسازول  تجویز کرد که خیلی از مزه دارو بدت میومد به خصوص مترونیدازول که داشتم به زور بهت دارو میدادم مامانم ازم پرسید مگه  ی ساعت پیش بهش دارو ندادی .به مامانم گفنم اون مترونیدازول بود این ی چیز دیگس کوتریموکسازوله دیدم رفتی به خاله الی گفتی خاله به بابایی زنگ بزن کارش دارم.الی گفته چکارش داری گفتی میخام بهش بگم من مترو نیدازول و کوتی مسازول(کوتریموکسازول) دوس ندارمخندونکحالا اینو داشته باش دل دردت ی کوچولو ادامه داشت بردم متخصص داشتم واسش توضیح میدادم که شما رو بردم دکتر محمدی و بهت دارو داده یهو وسط حرفم پریدی و گفتی مامان مامان به آقای دکتر بگو مترونیدازول و کوتی مسازول خوردم.آقای دکتر کلی برات کیف کرد و ماشالا گفت بغلبوسفدای پسر باهوشم بشم منمحبت

طالبی رو خیلی دوس داری و هر روز یخچالو چک میکنی نکنه تموم بشه و هر وقتی تو مغازه طالبی به چشمت میخوره با ی لحن قشنگی میگی مامان طالبی داریمخوشمزه.فصل توت فرنگی هستش و چه کیفی میکنی از خوردنش هر جا ببینی حتی اگه تو خونه داشته باشیم باید واست بخریم.امسال هم مث پارسال باید واست فریزری کنم تا هر وقت دلت هوای توت کرد داشته باشی عمرمبوس

صدام زدی مامان  ی چیزی میگم یا راستشو بگو یا راستشو نگو.فدای جمله بندیت بشم منمحبت

مسیر خونه خودمونو خونه دادا و خاله مریمو بلدی حتی کوچه و به کوچش وقتی بابا واسه اینکه اذیتت کنه به کوچه دیگه میپیچه میگه بابا اشتباه رفتی از این ور یه و اینجا نیست .بعضی موقعها هم بابایی بهت میگه هیمن نمیدنم از کدوم طرف برم خیلی خوب مسیر خونه خودمون یا خونه دادا (مامان خودم) رو نشون میدی فدای دقت و حافظه پسرم بشم منزیبا

پل گو میشان که وقتی رفتیم شما خواب بودین

پل گاو میشان که وقتی رفتیم شما خواب بودین

 

پارکی در دره شهر

تو رو خدا ببینین به جای پله جی واسش گذاشتن.بچه های اونجا دیگه حرفه ای بودن اونم بدون کفش با پای برهنهتعجبهیمن همش با  تعجب نگاشون میکردتعجب

با کلی زحمت به مقصد رسید

اینم دعوا سر سرسره.پای دختره رو نگاه کنین.حدودا ده نفری بازی میکردن همشون پای برهنه کفشاشون پایین سر سرهتعجبتعجبتعجب

 

بهت گفتم بخند تا ازت عکس بگیرمخندونکمثلا شما لبخند زدینخندونک

عکسا تو گوشی دایی رضا هستش وقت نکردم ازشون بگیرم اولین فرصت عکسای جدید میذارم

دوستای عزیز ی مدتی نیستم .خونه جدید نت نداره .دوستون دارم هوار تابوسبوسبوس

[ چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 ] [ 11:11 ] [ مـامـانـی ِ هیمـن ]

[ ]

سلام امید زندگیم. نفسم تازگیا بزرگ شدنت رو به وضوح حس میکنم و از خدا به خاطر وجود پر برکتت ممنونم

هیمنم خیلی خیلی با محبت هستی و نسبت به من خیلی حساس شدی و اگه کسی به شوخیم شده(به خاطر حساس بودنت)  با صدای بلند باهام حرف بزنه یا دعوام کنه مث ی مرد پشتمو میگیری و طرف مقابلمو دعوا میکنی عصبانیمیای کلی منو بوس میکنیماچو میگی مامان چیزیت نشده آخ من چه کیفی میکنم نیشخند

چن وقت پیش  نیم ساعتی میشد که تو اتاق بودی و خبری ازت نبود.منو بابایی که متوجه ساکت بودنت شدیم سراغتو گرفتیم آخرفته بودی سراغ وسایل باباعصبانیتا ما رو دیدی با صدای بلند میخندیدی و

ی چیزی رو پشتت قایم کردی این حرکتتم حکایت از خرابکاریت داره از بوی ادکلن بابا معلوم بود که همه

ادکلنو رو لباسات خالی کردی ومث همیشه دیر رسیدیم ناراحت

داشتم واست قصه میگفتم قصه که تموم شد بهم گفتی مامان ی چیزی بگم ناراحت نمیشیتعجبمنم با تعجب  گفتم نه پسرم بگو چرا ناراحت بشم.گفتی منو دوس داری یا باباییوتعجبمنم هنوز از لحن حرف زدنت متعجب بودم گفتم هر دوتاتونو عزیزم.دیدم یهو پا شدیو گفتی نه بابا دوس نباش فقط منو دوس باشنیشخند

با بابا رفتی آرایشگاه موهاتو کوتاه کردی بابایی خوشحال بود که پسر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی قلب سوار ماشین نشدی و اصرار کردی که کنار خیابون بمونی و بابا سوار ماشین بشه.موقعی که بابا ماشینو روشن کرده رو به بابا کردی و گفتی آقا زمین شهری داری؟نیشخند(چن روز مسیر خونه خاله مریمو با ماشین کرایه رفتیم)

آپارتمانمونو تحویل دادن چن باری رو واسه کابینتو و کمد رفتیم آپارتمانمون. ازم پرسیدی مامان این خونه کیه  گفتم خونه خودمونه پس ایکی خونه خونه کیه(خونه که مستاجریم)خونه عمو سعیده.حالا هر وقت از کنار آپارتمانمون رد بشیم میگی مامان این خونه شماستتعجب(نمیدونم چرا خودتو جدا از ما میدونی)ایکی خونه خونه عمو سعیده نیشخند

از زن دایی زهرا حرف شنوی داری و اگه واسه کاری نتونم قانعت کنمناراحت به زن دایی میگم که با شما حرف بزنه دیوار خونه عمو سعیدونیشخندبا خودکار میکشی اصلا نم به حرفم گوش نمیدی .به زن دایی گفتم که بهت بگه دیگه این کارو نکنی .بعد از تذکر زن دایی دیگه خودکار دستت نگرفتی دیوارو خط نکشیدیقلب

نزدیکیای ناهار یا شام که باشه بهت اجازه نمیدم خوراکی غیر از شام بخوری طوری که خودت یاد گرفتی نخوری فرشتهحتی اگه من نباشم نیشخندبهت شام دادمو گذاشتمت خونه مامان جون(مامانی مامان)زن دایی زهرااونجا بود ازت پرسیده هیمن منو دوس داری شما هم گفتین چی بهم میدینیشخندزن دایی هم گفته  باید چیزی بهت بدم دوسم داشته باشی نیشخندبعد ی دونه موز بهت داده .از زن دایی پرسیدی زن دایی شام خوردم بخورمش نیشخندزن دایی گفته  آره مامانت گفته شام خوردی چشمکبه حرفش اکتفا نکردی رفتی  از دادا و الی و نانا پرسیدی که شام خوردم مطمئن شدی موزو خوردی  فرشته

 

 چن تا عکس هم به لطف خاله الی از شما گرفتیمماچ

 

 

قربون ژست گرفتنت چه جور ادای خاله الی رو در میاری

ژست پیشنهادی خودتخنده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بابایی ادای شما رو در آوردهنیشخند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قرار شد این پستو اختصاص بدم به شعرایی که همیشه با خودت میخونی.نشد ایشالا پستای بعدی قلب

[ شنبه 17 اسفند 1392 ] [ 12:39 ] [ مـامـانـی ِ هیمـن ]

[ ]

سلام نفس مامانی.تازگیا خیلی شیطون شدی واقعا خسته میشم از دست کارات خمیازهدیروز تو آشپزخونه بودم با جیغ زدن اومدی و گفتی مامان اگه بدونی چی شده من که از ترس داشتم میمردم  گفتم هیمن مامان منو ترسوندی چرا جیغ میزنی عصبانیگفتی ببرا حمله کردن اینقد زیادن من نمیتونم بکشمشونتعجببیا کمکمناراحتمنم چون نخواستم بازیتو خراب کنم و  همراهیت کردمو هر دومون با هم ببرا رو کشتیمنیشخندپسر گلم نمیدونم چرا اینقد به حیوونا علاقمندی و همیشه با حیوانات وحشی درگیری .........

چن روز پیش خونه مامان جون بودیم  میخواستیم برگردیم خونه که حین پوشیدن لباست دستم به چشت خورد خدا رو شکر چیزی نشد-از بس ورجه ورجه میکنی- بهت گفتم آخ مامانی ببخشیدخجالتنگام کردی و گفتی اینجور نگو بهم بگو آخ مامانت بمیره قهقههقهقهه

خودتو رو مبل ولو میکنی جیغ میزنی بدووووووووووو مامان خراب شدم بیا خوبم کننیشخند

با بابایی رفتی فروشگاه و شما بستنی زمستونی برداشته بودید.بابا بستنیا رو ازت گرفته بود و تو سبد خرید گذاشته بود. شما همش چشت به بستنی زمستونی بوده .فروشنده با حوصله مشغول حساب کتاب بود که شما گفتین عمووووووووووو.آقای فروشنده نگات کرده و گفته جان عمووو وشما گفتین زود باشتعجبآقای فروشنده هم کلی بهت خندیدهقهقههقهقهه

چن تا عروسک داری که همشونو با کامیونت سواری میدی ولی یکی از عروسکاتو اصلا دوس نداری وقتی نوبت اون میرسه داد میزنی شکم گنده برو دوست ندارمهیپنوتیزمآخییییی شکم گنده

شکم گنده بین لاکی و موش موشیه(اسم توسط هیمن گذاشته شده)

به برنامه عصر یخبندان علاقه  خاصی  داری خنثی از شخصیت اسکرات (سنجاب)خوشت نمیاد.تا جایی که هر چی دستت باشه میکوبی رو ال سی دی و اگه تابحال هواسم نبود صفحشو خرد میکردی ناراحتبیشتر موقع هام بلوطشو میخای که به زور راضیت میکنم که کوتاه بیاینیشخند

خیلی شعر یاد گرفتی که شعرو از روی تصاویرش حفظی و با تصویر کتاب میدونی که کدوم شعر مال

کدوم صفحشهقلب پست بعدی رو میخام اختصاص بدم به شعرات ولی یکیشونو که واقعا با مزه میخونی رو میگم

اتل متل مدسه(مدرسه)

ریاضی و هن سه(هندسه)

اسم باباش مرتضی

مامان اون خردسه(اقدسه)قهقهه

با ذوق کاهو و سبزی میخوری.طوری که هر روز  سر سفره سالاد وسبزی باید باشه که اشتهاتم بیشترو بیشتر شده بخصوص از وقتی که ظرفاتو عوض کردیم و جدید برات گرفتیم

هیمنم عاشقانه دوستت دارم ماچماچ

[ شنبه 26 بهمن 1392 ] [ 22:27 ] [ مـامـانـی ِ هیمـن ]

[ ]

سلام نفسم الان که دارم این پستو می نویسم داری بازی میکنی این روزا تو بازیات همیشه با اژدها

درگیری و جالب اینه که همیشه پسر م تو این نبرد برندس و اژدها با دستای کوچولوت کشته میشه

میای دستای منو میگیری ومیبری تو اتاقتو میگی مامان نیگاه اژدها رو کشتمچشمکتازگیا ازم شمشیر

میخای میگی مامان برام شمشیر بخر تا با اون ببر وشیرو اژدها رو بکشمنیشخند

فدای بازی کردنت مامانماچمیترسم برات شمشیر بگیرم بجای اژدها چشای منو باباتو دراریخنده

دیروز دو سه تا از عروسکاتو آوردی یکی یکی بغلم میدادی .یواش انگاری که خواب باشن میگی مامان

اینا نی نی منن خوابیدن بگیر بغلت یواش بیدار نشه .میگم فدای خودتو نی نیت پس مامانشون

کجاست.میگی رفته براشون پفک بخره نیشخندبعدش بهم میگی نی نیامو بده بگو بهشون بریین بغل

بابایی.فدای بابا شدنت بشم نفسمبغلماچ

تکه کلام این روزات شده ای خدا من از دست مامانی چیکار بکنملبخند

دیروز اومدی پیشم بهم میگفتی آی خاله آی خالهتعجببا تعجب ازت پرسیدم هیمن چرا به مامان میگی

خاله تعجبگفتی مامان اووا میگه(رویا میگه)وقتی دقت کردم دیدم رویا واقعا اینجوری صدام میزنهنیشخند

مامان فدات بشه که همه چی رو دقیق ضبط میکنیماچ

خاله زینب و عمو احمد از کرمانشاه اومده بودن واست ی بلوز آورده بودن که خیلی قشنگ بود و

خیلی بهت میومد .خاله زینب که بلوزو تنت کرد خیلی خوشت اومد و همش بلوز تنتو نشون عمو احمد

میدادی و میگفتی احمت میسی قشنگهقلبدست عمو احمد و خاله زینب هم درد نکنهقلب

با همه شخصیتای کارتونی و عمو پورنگ و حتی عروسکاو ماشینات حرف میزنی مثلا ی آدم برفی

داری که همیشه حرفاتو به اون میگی.منم به جای همشون باید حرف بزنم

خلاصه با همه وسیله ها تو خونه حرف میزنی و کارای خوب و بد و بهشون گوش زد میکنیماچ

اشتهاتم خیلی خوبه وهمه چی رو که بهت میدم میخوری کشمش رو خیلی دوس داری و همش

ازم کشمش میخوای .بیشتر وقتا خودت پیشنهاد میدی که چی درس کنم .صب که صبحونتو خوردی

بهم گفتی مامان ماکارونی فومی(فرمی) واسم درست کن  خوشمزهفدای نظر دادنت بشمماچ

بعضی وقتا هم وقتی میخوام غذا بهت بدم تا بشقابتو  میبینی میگی مامان این کمهتعجببزرگ میخام بزرگخوشمزهنوش جونت نفس مامان

خلاصه همش دلبری میکنی و با شیرین زبونیات خودتو واسه منو بابایی لوس میکنی

 

هیمنم.نفسم عاشقانه دوستت دارم و از خدا ممنونم به خاطر وجود پربرکتتماچ

[ چهارشنبه 23 بهمن 1392 ] [ 11:30 ] [ مـامـانـی ِ هیمـن ]

[ ]

[ شنبه 19 بهمن 1392 ] [ 14:16 ] [ مـامـانـی ِ هیمـن ]

[ ]


بودنت حالم رو خوب میکند بوسیدن گونه های لطیف ت زیباترین لذت دنیاست             

همین که هستی ودر کنارت نفس میکشم    همین که هی ببوسمت و ببوسی ام وحرف بزنی ومن نگاهت کنممژهچقدر دوستت دارم هیمنم    وچقد برایم همه چیزیhttp://sheklake-2020arosak.blogfa.com/

دوستت دارم

خدا را شکر برای بودنت

تن سالمت

برای عشقی که می دهی و می دهم

برای همه روزها

گذشته

حال

آینده مان

در دانه ام

امیدم

30 ماهگیت مبارکرقص شکلک ها

 

[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 23:13 ] [ مـامـانـی ِ هیمـن ]

[ ]

سلام پسرم  الان که دارم این پستو مینویسم ناهارتو کامل خوردی  و داری تی وی تماشا میکنی

خیلی به برنامه کودک به خصوص برنامه های شبکه پویا علاقه نشون میدی  

دیروز که خاله مریم و عمو حاجی(قابل توجه من و خواهرم جاری هستیم)از خرم آباد اومدن واسه شما

ی وایت برد گرفته بودن که شما خیلی دوسش داری Smiley  از صب تا نزدیکای شب دستت بود و همش

دایره ومربع میکشیدی بعد پاکش میکردی واقعا ازدستت کلافه شده بودم هر چی میگفتم هیمن جون در ماژیکشو ببند خشک میشه میگفتی شما چیکار داری خاله مریم برام گرفته از سر صورت گرفته تا دیوار و موکت ومبل رو با دستای قشنگ و کوچولوت ماژیک کاری کردی

وقتی کار اشتباهی میکنی و باهات مخالفت میکنم یاد گرفتی میری تو اتاقت و بهم میگی دیگه باهات قهرم دیگه دوست ندارم مامان فدای قهر کردنت نفسم
امروز صب که از خواب پا شدی .رفتی سراغ کمد اسباب بازیات و گفتی مامان پس اتوبوسه کو

گفتم تو که اتوبوس نداشتی دیروز برات موتور خریدیم و هواپیما .یادت که افتاد ی خنده قشنگی زدی و گفتی خواب دیدم بابا واسم اتوبوس سبز خریده مامان فدای خواب دیدنت عزیز

دلم.بهت قول دادم اگه پسر خوبی باشی چن وقت دیگه واست اتوبوس بگیرم  

وقتی ادای بابا رو در میاری اینقدر خوردنی میشی دوس دارم بخورمت دیروز که تو آشپز خونه بودم

صدام زدی مامان بابا کی میاد .گفتم مامانی شب میاد هنوز حرفم تموم نشده بود که داد زدی خانمم

میشه ی کم    شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز    بیاری نگات کردم عین بابایی دراز کشیدی و کنترل تی وی دستته تعجب

دیروز که واست میگو درس کرده بودم تند تند میگوها رو دهنت میذاشتی.بهت گفتم.هیمن مامان

چه خبرته ی کم یواشتر.پلو هم بخور.جواب دادی آخه دایی روح الله دیروز گفته وقتی مامانی واست

میگو درس کرد.میام میگوهاتو میخورم.اول میگوهامو میخورم دایی نخورتش بعد پلورو میخورم

بهت گفتم هیمن اگه این کارو بکنی دیگه دوست ندارم.گفتی نباش.گفتم دعوات میکنم گفتی اشکال نداره .بعدش میمیرم دیگه هیمن نداری  بغلت کردم و گفتم مامان بمیره خدا نکنه نفسمSmiley

الانم اومدم ببینم چرا ساکتی که دیدم جلو تی وی خوابت برده

 

عشق مامان دیگه چیز جدیدی به ذهنم نمیرسه.چیزی یادم افتاد حتما میام اضافه میکنم                                                                                                            

 

 

[ شنبه 28 دی 1392 ] [ 18:46 ] [ مـامـانـی ِ هیمـن ]

[ ]

¡ ¡